فلسفه افلاطون
از نظر افلاطون تغییر و دگرگونی نشانه تباهی و بیماری است و هرچیزی که تغییر میکند از کمال بهره ای ندارد. همه چیزهای محسوس که در این دنیا موجود هستد و ما با حواس پنجگانه خود آنها را حس میکنیم همواره در حال دگرگونی و تغییر هستند . پس برای رسیدن به حقیقت نمیتوان به دنیای مادی و پدیده های آن اعتماد کرد.
چون تغییر و دگرگونی نشانه تباهی و بیماری است و حقیقتی در آن وجود ندارد پس حقیقت هستی ورای چیزهایی است که ما آنها را میبنیم و میشنویم و لمس میکنیم . هستی حقیقتی یگانه و ثابت و بدون تغییر است. این هستی را نه میتوان دید و نه لمس کرد. نه اینجاست و نه آنجا و تنها بااندیشه و خرد میتوان از آن آگاه شد.
بنظر افلاطون هر چیزی در این دنیا دارای یک نمونه حقیقی یعنی نمونه عالی و ابدی است که مثال نام دارد، مانند حسن، حسین و رضا که انسانهای مختلفی هستند ولی همگی آنها جزیی از چیزی کلیتر بنام انسانیت را تشکیل می دهندو در حقیقت مثال انسان مفهوم کلی انسانیت است. پس مثال انسان حقیقت و گوهر انسانیت را تشکیل می دهد در حالی که انسانها بی شمارند و اخلاق و ویژگیهای گوناگونی دارند ولی مثال انسان یکی بیش نیست که همان مفهوم انسانیت است.
اسبهای مختلف هم برای خود مثال دارندو مفاهیمی چون راستی،زیبایی و عدل هرکدام برای خود مثالی دارندو مثال هر چیز حقیقت آن چیز است و حقیقت چون کلی است با حواس ظاهری ما قابل ادراک نیست. ما میتوانیم شمشیرهای متعدددر جهان را ببینیم و درک کنیم ولی مثال شمشیر نادیدنی است و فقط به یاری شهود و اشراق میتوان آنرا شناخت.
بدین ترتیب افلاطون ادراک حسی را بعنوان اساس معرفت و شناخت و یا شناخت ما از کائنات بی اعتبار میدانست . بنظر افلاطون شناخت و آگاهی از مثل «معرفت» نامیده می شود ولی شناخت و آگاهی از امور جزیی «گمان» نامیده میشود.
افلاطون آگاهی از مثل را معرفت حقیقی میداند زیرا آگاهی ما از مثل آگاهی از چیزی ثابت و نامتغیر است. از نظر وی معرفت، ادارک حسی نیست زیرا معرفت باید : اولاً خطاناپذیر و ثانیاً درباره آنچه هست باشد و ادراک حسی نه این است و نه آن. حس و ادراک حسی نسبی است اما کلیات نسبی نیستند . معرفت یعنی شناخت مطلق و خطاناپذیر که بدست آمدنی است. متعلقات ادراک حسی همیشه درحال تغییرند پس شایسته نیستند که متعلق معرفت حقیقی باشند. متعلقات ادراک حسی یعنی اشیای مادی بوجود می آیند و از بین میروند پس نمی توانند متعلق معرفت واقعی باشندو متعلق معرفت حقیقی باید ثابت و پایدار و قابل تعریف باشد. فرد محسوس و جزئی از آنجا که مادی است و ماده همیشه در حال تغییر و دگرگونی است قابل تعریف نیست و هرگز متعلق معرفت حقیقی قرار نمی گیرد.
بنظر افلاطون جهان ازدو جزء تشکیل شده است. جزء معقول، جاوید و پایدار و جزء مادی، محسوس و متغیر. جزء معقول و پایدار همان عالم مثل است و جزء مادی و متغیر همان اشیای مادی هستند.
بنظر افلاطون هرگاه تعداد کثیری از افراد شبیه به هم نام مشترکی داشته باشند یک نوع را تشکیل میدهند و دارای یک مثال ایدئال و ابدی هستند. مثلاً اگر تعداد زیادی اسب را درنظر بگیریم همگی آنها یکنوع حیوان با نام مشترک اسب هستند و دارای یک مثال ثابت و پایدار هستند که همان مثال اسب است که البته چون مثالها مادی نیستند با چشم و یا حواس پنجگانه قابل درک نیستند و تنها با تعقل و خرد میتوان از آنها آگاه شد.
بسیاری از اشیای زیبا وجود دارند ولی ما از خود زیبایی یک مفهوم کلی داریم که این مفاهیم کلی تنها مفاهیمی که فقط در ذهن ما باشند، نیستند بلکه آنها ذاتهای عینی هستند و کلیات واقعیاتی هستند که متعلق فکر قرار میگیرند و ما آنها را با تعقل کشف می کنیم نه اختراع . فیلسوف واقعی کسی است که مثل را بشناسد یعنی برحقایق ازلی کائنات آگاه باشد و فیلسوف راستین را فقط از روی عشقی که به معرفت حقیقی دارد میتون شناخت.
***
دانش ما درباره هرچیزی عبارت از مفاهیمی است که برآن چیز اطلاق میشود. مثلاً کاغذی که جلو من است نرم ، سفید و مادی و دارای ابعاد مشخص است . اگر ما نرمی، سفیدی و ابعاد مشخص کاغذ را از آن بگیریم چه چیزی از آن باقی میماند؟ بعبارت دیگر اگر این جسمی که جلو من است نرم نباشد سفید هم نباشد ومستطیل شکل هم نباشد یعنی همه مفاهیم و صفات آن را از آن گرفته ایم. پس چیزی از این کاغذ دیگر باقی نمیماند که ما بتوانیم به آن نام کاغذ بدهیم . در حقیقت با گرفتن صفات مختلف از این کاغذ آنچه باقی میماند چیز موهوم و نامشخصی است که قابل شناسایی نیست. ما هرگونه دانشی را از مفاهیم بدست می آوریم. مثلاً این کاغذ سفید است و سفیدی و نرمی هر کدام یک مفهوم هستند که ماآنها را به این کاغذ نسبت میدهیم و بدون نسبت دادن این مفاهیم به کاغذ چیزی بنام کاغذ قابل شناسایی نیست. کاغذ شامل تعدادی مفاهیم و کلیات است و بدون این مفاهیم اصلاً وجود ندارد. اگر ما بپذیریم که این کاغذ بیرون از ذهن ما وجودی مستقل دارد که شامل مفاهیمی مانند سفیدی، نرمی و مستطیل است لازم است که این مفاهیم کلی بنحو معین و مستقل ازذهن ما وجودداشته باشند. افلاطون این مفاهیم و یا کلیات عینی را مثل نامید.
پس اگر کاغذ شامل مجموعه ای از مفاهیم کلی مانند سفیدی، نرمی و مستطیل شکل بودن است و اگر این کلیات را از آن بگیریم دیگر کاغذ وجود خارجی ندارد. باید بپذیریم که هیچ چیز جز همین مفاهیم کلی وجود واقعی ندارد. مارنگ سفید و یا نرم بودن کاغذ را با حس بینایی و لامسه درک میکنیم اما مفهوم سفیدی ونرمی را نمی توان با حواس پنجگانه درک کرد . آنها مفاهیمی کلی هستند که تنها باتعقل و خرد قابل درک هستند زیرا احساس ما مانند بینایی یا شنوایی نمیتوانند مارا به مفاهیم رهنمون شوند. اگر فقط کلیات وجودحقیقی دارند و با حواس هم نمیتوان آنها را درک کرد و اگر محیط مادی و متغیر اطراف ما با حواس پنجگانه قابل درک هستند و باز اگر معرفت حقیقی به چیزهای ثابت و پایدار تعلق میگیرد، بنابراین دنیای مادی اطراف ما که ناپایدار و متغیر است دنیای دروغین است. پس حواس پنجگانه ما را با مجاز یا پدیدار و عقل و خرد ما را با حقیقت که همان کلیات هستند آشنا میکند.
این جهان که مجاز یا نمود است و وجود حقیقی ندارد وابسته و پدید آمده از عالم ثابت و پایدار مثل است . اگر بپذیریم که کلیات (مثل) حقیقی هستند و جهان محسوسات فقط نمودها یا پدیدارها هستند پس باید منشاء جهان محسوس همان عالم پایدار و ثابت مثل باشد. کلی آن هستی مطلق و فرجا مینی است که بنیاد همه چیزهاست و جهان را از دل خویش پرورانده است. اما منظور از اینکه جهان محسوس اطراف ما نمود است این نیست که وجود ندارد بلکه این است که وجود و هستی آن وابسته به هستی برتر و بالاتری است .
ولی جهان چرا و چگونه از این هستی مطلق و پایدار پدید آمد؟ اندیشه افلاطون در این زمینه مبهم است و اما بطور خلاصه آنچه که از افکار وی استنباط میشود بدین شرح است:
چیزهایی که در این جهان محسوس وجود دارند رونوشتها یا تقلیدهایی ازمثل اعلا هستند. اسبهای منفرد رونوشت مثال اسبند. اگر به ابتدای بحث برگردیم و کاغذی را که جلوی ماست در نظر بگیریم گفتیم که اگر مفاهیم سفیدی، نرمی، مستطیل بودن و ... (یعنی همان صفات کاغذ) را از آن بگیریم چیز خاصی از کاغذ باقی نمی ماند. تنها چیزی که باقی می ماند نه سفید و نه نرم و نه مستطیل است. اما این چیز بی شکل و بیقواره و غیرقابل شناسایی که باقی مانده همان چیزی است که افلاطون آنرا ماده می نامد. این ماده همان هیولا یا ماده اولی است که بی شکل و بیقواره و نامتعین است و هیچ صفتی به آن تعلق ندارد و در برزخ بین عدم و وجود است. این چیز نامتعین که قابل دیدن و شناسایی نیست و غیرقابل تعریف است و از این لحاظ چیز مبهمی است به محض آنکه کوچکترین مفهوم کلی برآن حمل شود و یا صفتی برآن تعلق بگیرد دیگر هیولا یا ماده اولی نیست و تبدیل به چیز متعینی میشود که قابل شناسایی و قابل تعریف است. پس هیولا یا ماده اولی در مرز بین هستی و نیستی قرار دارد و با کوچکترین مفهومی که برآن حمل شود از حالت مرزی خودبین وجود و لاوجود خارج شده و وجود خارجی پیدا میکندو باید بپذیریم که آنچه را افلاطون نام هیولا یا ماده اولی به آن داده که در مرز هستی و نیستی است تعریفی مبهم است و چندان واضح نیست. افلاطون برای اینکه از چنین مشکلی رها شود میگفت که ماده باید از ازل در جایی موجود بوده باشد تاصانع (دمیورژ) تصاویر مثل را بر آنها حک کند و تبدیل به اشیای واقعی در جهان محسوس شوند. پس طبق فلسفه افلاطون ماده وجودی مستقل دارد که از ازل موجود بوده و از مثل پدید نیامده است. بنظر وی ماده ازلی و نامخلوق است و هیچ خدایی آن را از عدم خلق نکرده است. به همین صورت مثل هم ازلی و قائم بالذات هستند و خلق نشده اند و صانع (دمیورژ) یا همان خدای افلاطونی یک خدای نظم دهنده است ولی یک خدای خالق که بتواند ماده رااز عدم خلق کند نیست. مثل یا همان کلیات درنظر افلاطون وجودی جداگانه و خاص خود را فراتر از دنیای محسوس دارند خارج از مکان و زمان. بنظر وی عالم مثل عالمی مجزاست و روانهای نیکوکاران پس از مرگ به آرام جای مثل در جهان دیگر میروند و مثل را آشکارا مشاهده میکنند. پس کلیاتی که این کاغذ را تشکیل داده اند نه همان درخود کاغذ بلکه بیرون از آن در جهانی خاص خود که همان جهان مثل است وجودی مستقل دارند.
اگر بخواهیم درتعریف کلیات یا مثل دقیقتر شویم باید مصداقهای آنرا از دیدگاه افلاطون بررسی کنیم. از نظر افلاطون مثال یک شی ممکن است مثال کلی نوع آن شی باشد. بطور مثال انسانیت یا مفهوم کلی انسان مثال انسانهایی مانند حسن،حسین و فرید است. همچنین مثال یک شی ممکن است عبارت از قانون یا قوانینی باشد که بر شی ء مزبور حاکم است . ممکن است مثال غایت یامطلوبی باشد که یک موجود یا نوع و طبقه آن شیء در پیشرفت و توسعه خویش بسوی آن غایت یا مطلوب متوجه است. البته به نظر میرسد که مقصود افلاطون از مثال هر سه شکل بیان شده در بالا باشد.
افلاطون بیان میکند که در پشت سر حوادث ظاهری و جزئیاتی که حواس ما با آن مواجه است کلیات و قوانین منظم وتوجه به غایاتی وجوددارد که با حواس ظاهری درک نمیشود ولی عقل و اندیشه ما به آن اذعان دارد. این کلیات و قوانین و غایات از اشیای جزیی و محسوس جاودانتر و بهمین علت حقیقیتر هستند. اشیای جزئی و محسوس وسیله درک و استنتاج آن کلیات و قوانین و غایات است.
انسانیت از هر شخصی پایدارتر و جاویدانتر است . این دایره ای که با حرکت نوک مداد من بوجود آمده میتواند با یک مدادپاک کن پاک شود ولی صورت یا مثال دایره همواره جاوید و ثابت است. چشم انسان وقتی که یک پل را مشاهده میکند توده ای از بتون وآهنی را می بیند ولی یک ریاضیدان میتواند بادیده بصیرت، انطباق جسورانه و دقیق این توده مواد را با قوانین ریاضی و مکانیک درک کند.
در حقیقت دنیا بدون این صور کلیه و غایات و قوانین همانطور خواهد بود که کودکی دربادی امر به آن نگاه میکند. یعنی توده ای از محسوسات نامنظم و بی معنی. زیرا دنیای اطراف ما وقتی معنا و مفهوم پیدا می کند که مواد تشکیل دهنده آن طبقه بندی شوند و تحت سیطره مفاهیم کلی قرار بگیرند، قوانین وجودی آنها کشف شود و اغراض و اهداف فعالیت آنها معلوم گردد.
از این دیدگاه دنیای بدون مثل (کلیات) شبیه توده ای از اوراق خواهد بود که بطور تصادفی در جایی ریخته شده باشند. بدون وجود مثل، دنیا همانند سایه اشیای مصنوعی خواهد بود که از پرتو یک آتش به انتهای دیوار غاری افتاده باشد. این سایه ها در مقایسه با حقایق زنده روز جز وهم و شبه چیز دیگری نیستند.
***
بنظر افلاطون دنیای محسوس همواره در حال تغییر و صیرورت است پس به یک فاعل که منشا حرکت باشد نیاز داردو بهمین جهت وی مفهوم صانع (دمیورژ) را به عنوان علت فاعلی نظم در جهان وارد فلسفه خود کرد. دمیورژ ماده ای را که درحال بی نظمی و حرکت نامنظم بود و از ازل هم وجودداشت برگرفت و به نظم آورد و دنیای ما را بر طبق نمونه ازلی و ابدی یا همان مثال آن شکل داد و آنرا به شکل یک موجود زنده دارای عقل و نفس ساخت.
دمیورژ خوب است و خواست که همه چیز در حد امکان به خدا شبیه باشد. داوری او این است که نظم بهتر از بی نظمی است و هرچیزی باید به بهترین وجه ساخته و پرداخته شود. ماده ای که در اختیار اوست محدودیتهایی دارد لیکن او بهترین کاری که میتوانست بکند کرد و آنرا تا جای ممکن عالی و کامل ساخت در نظر افلاطون دمیورژ نماینده عقل الهی است که در جهان عمل میکند اما او خدای خالق نیست. دمیورژ ماده قبلاً موجود را برمیگیرد و به بهترین صورت در می آورد . بنظر افلاطون پیداکردن سازنده و موجد جهان مشکل است واگر هم پیدا شود سخن گفتن از او محال است . وی معتقد است که عقل از همه چیز ها کهن تر و برتر است . عقل است که جهان را به نظم درآورده است و مبدا الهی نفس فناناپذیر انسان را نشان میدهد.
درست همانطور که کل جهان شامل ترکیبی دوگانه از معقول و جاوید از یکسو و محسوس و زودگذر از سوی دیگر است. همینطور انسان یعنی جهان کوچک هم ترکیبی از نفس و بدن است . نفس، جاوید و متعلق به قلمرو واقعیت است و بدن دستخوش تغییر و فساد است.
در قسمتی از آثار افلاطون دمیورژ بعنوان خالق نفس عالم معرفی شده (درحالی که در بخش دیگر گفته شده که نفس مخلوق نیست). چون دمیورژ نفوس فناناپذیر رااز همان اجزای نفس عالم میسازد، نتیجه می شود که نفس عالم و تمام نفوس فناناپذیر در هر دو عالم سهم و شرکت دارند.
در عالم نامتغیر و ثابت از آنجا که فنا ناپذیر و معقولند و در دنیای متغیر از آنجا که خود در حال زیستن و تغییرند. ستارگان و سیارات که نفوس متعقل دارند و خدایان آسمانی هستند توسط دمیورژ ساخته شده اند و کار ساخت و پرداخت قسمتهای فانی نفس انسان و بدن انسانی به آنها نسبت داده شده است. گرچه افلاطون پیش از آن گفته بود که نفوس انسانی آغازی نداشته اند.
در نظر افلاطون نفس سه جزء است : جزء عقلانی، جزء همت و اراده ، جزء شهوانی. جزء عقلانی، عالیترین جزء نفس است و همین بخش از نفس انسان فناناپذیر است. نفس پیش از اتحاد با بدن در قلمرو متعالی خود وجود داشته است. جایی که نفس هستیهای معقول و قائم بذات مثل را که ظاهراً تعداد کثیری از ذوات جدا و منفصل از یکدیگر را تشکیل داده اند مشاهده میکرده است.
افلاطون به تقابل بین نفس و بدن تصریح کرده و ازنفس بعنوان ساکن بدن همچون کشتیبانی که در کشتی منزل کرده است سخن گفته و حکومت بر بدن را به نفس تخصیص داده است. او به هستی پیشین نفس، استقلال ذاتی نفس از بدن و فنا ناپذیری نفس اعتقاد داشت.
بنظر وی فراگرد معرفت و کسب دانش عبارتست از یادآوری مثلی که نفس در حالت وجود قبلی خود آنها را مشاهده میکرده است . آدمیان درباره قواعد مطلق و مقیاسها معرفت دارند. اما این مطلقات در عالم حسی وجود ندارند پس انسانها باید آنها را در یک حالت هستی قبلی خود، مشاهده کرده باشند. زیرا ادراک حسی نمی تواند به ما معرفت کلی و حقیقی دهد.
ما تنها بوسیله عقل که اشیایی را که واقعاً هستند در می یابد، میتوانیم به حقیقت دست یابیم و نه به یاری حواس جسمانی . چیزهایی که واقعاً هستند و وجودحقیقی دارندذوات اشیاء هستند مانند عدالت بذاته یا زیبایی بذاته. این ذوات همیشه یکسان باقی می مانند و نامتغیرند و تنها با عقل قابل درک هستند در حالی که متعلقات جزیی حواس پنجگانه چنین نیستند. وجود این ذوات تغییرناپذیر پشتوانه ای برای وجود نفس هم هست. اینکه انسان میتواند در مورد اشیای کمابیش برابر و زیبا حکم کند مستلزم شناخت مقیاس آنهاست یعنی شناخت ذات زیبایی یا ذات برابری.
اما انسان با شناخت روشن و کافی از ذوات کلی بدنیا نمی آید. ما از همان کودکی بدون تجربه شناختی از زیبایی یا عدالت نداریم. دلیل شناخت مااز ذوات، زندگی قبلی نفس، پیش از اتحاد با بدن است. پس فراگرد یادگیری همان تذکر یا یادآوری است. که در آن تجسمهای ذات بعنوان یادآوری ذاتهایی که قبلاً و در وجود قبلی نفس مشاهده شده اند ظاهر شده است.
بطور مثال یک جوان که هرگز آموزش ریاضی ندیده است، میتواند با فراگرد پرسش و پاسخ حقایق ریاضی را بیان کند. از آنجا که وی آنها را از هیچ کس نیاموخته است و نمیتواند آنها رابا ادراک حسی هم بدست آورد پس آنها را در یک حالت وجود قبلی درک کرده و فراگرد یادگیری صرفاً یک فراگرد یادآوری و تذکر است.
چون معرفت عقلانی ذوات در این دنیا مستلزم فایق آمدن بر حواس بدنی و عروج به مرتبه عقلانی است پس نفس فیلسوف این ذوات را پس از مرگ که بدن دیگر مانع و پایبندآن نیست هم مشاهده میکند.
فیلسوف واقعی در جستجوی شناختن طبیعت ذاتی هر چیزی است . کار او شناخت چیزهای کثیر زیبا یا خوب نیست بلکه کار او شناخت ذات زیبایی یا ذات خوبی است که به درجات مختلف در اشیای خوب یا زیبا تجسم یا تحقق یافته اند. غیر فیلسوفان با پدیدارهایی که فانی و متغیر هستند سروکار دارند. پس حالت ذهنی آنها حالت گمان است و متعلق گمان آنها پدیداری است بین وجود و لاوجود.
فعالیت فلسفی فعالیت فکر است. فکر با کلی سرو کار دارد و کلی را درک میکند. پس کلی وجود است و جزئی از آن حیث که جزئی است وجود نیست. کلی نامتغیر است بنحوی که وجود نامتغیر است اما جزئی تغییر می کند، میشود و از میان میرود پس وجود نیست .
***
اخلاق افلاطون مبتنی برجستجوی سعادت و نیکبختی است به این معنی که در جهت حصول بالاترین خیرانسان که داشتن آن سعادت و نیکبختی حقیقی را در بردارد هدایت شده است. بالاترین خیر انسان توسعه و پیشرفت حقیقی شخصیت انسان بعنوان موجودی عقلانی و اخلاقی و رشد صحیح و پرورش نفس او و آسایش و هماهنگی کلی زندگی است. خیرعبارت از حکمت است.
خیر اعلی یا سعادت انسان شامل معرفت خداست. خدایی که از صور(مثل) جداست و آنها را نظاره میکند و متعلق فکر او هستند. تامل و تفکر خود انسان درباره صور (مثل) که جزء مکمل سعادت اوست او را به خدا شبیه میگرداند. انسانی که عمل الهی را در جهان نشناسد و تصدیق نکند نمیتواند سعادتمند باشد. پس سعادت الهی سرمشق سعادت انسان است.
اما سعادت یا نیکبختی باید با پیروی از فضیلت بدست آید که به معنی شبیه شدن تاجای ممکن به خداست. و آن هم با عادل و درستکار شدن بوسیله حکمت . خدایان به کسانی توجه و محبت دارند که میل دارند شبیه به خدا شوند انسان با پیروی از فضیلت میتواند به خدا مانندی نایل شود. خدا مقیاس و معیار همه چیز است . تقدیم قربانی و هدایا به خدایان ونیایش برای آنها شریفترین چیزها و مهمترین راه انسان برای زندگی سعادتمندانه است.
افلاطون یکی گرفتن سقراطی فضیلت و معرفت را پذیرفت . فضیلت معرفت است و فضیلت آموختنی و بدست آوردنی است. هیچ کس دانسته و از روی اراده و میل خود مرتکب بدی نمیشود. هنگامی که انسان شر و بدی را انتخاب میکند آنرا به عنوان اینکه خیر است انتخاب می کند. انسان اگر کار بدی هم انجام دهد خود از بد بودن و شر بودن آن ناآگاه است و با این تصور که آن عمل خیر است آن را انجام میدهد . انسان همواره به چیزی تمایل و اشتیاق دارد که تصور میکند خیر است.
***
افلاطون در زمینه سیاست و حکومت هم نظراتی دارد که در خور توجه است. نظر افلاطون راجع به مثل تاثیر مهمی بر فلسفه سیاسی او داشت. بنظروی دولتها نیز همچون دیگر پدیده های دنیای مادی ناقص، معیوب و ناپایدارند. ولی دولتها دارای مثال و کمال مطلوبی ایدئال هستند که اگرچه در جهان موجود نیست لیکن با کوشش و تدبیر میتوان آن را بوجود آورد. در حکومت کمال مطلوب و مدینه فاضله وی فیلسوفان باید حکومت کنند.
افلاطون کسی را فیلسوف میداند که مثل را بشناسد یعنی بر حقایق ازلی کائنات آگاه باشد و حال آنکه مردم عادی فقط با امورجزئی و کاذب و گذران سروکار دارند. از برکت شناخت مثل است که فیلسوف راستین توانایی انتقاد از وضع سیاسی موجود را پیدا میکند و به آرمانی بلند دل میبندد.
جامعه کمال مطلوب افلاطون به سه طبقه تقسیم میشود. فرمانروایان-پاسداران-توده مردم . وی معتقد است که خداوند بطور طبیعی در سرشت فرمانروایان زر، در سرشت پاسداران سیم و در سرشت توده مردم آهن و مس قرار داده است. به این ترتیب خداوند از آغاز آفرینش برای هر گروه کاری جداگانه مقدر کرده است.
وظیفه فرمانروایان فرمان دادن و وظیفه توده مردم فرمان بردن است . عدل عبارتست از فضیلتی که در پرتو آن هر یک از سه گروه اجتماعی فقط به کار ویژه خود مشغول باشند و هرکس کاری را که بطور طبیعی برای آن ساخته شده و استعداد انجام دادنش را دارد انجام دهد ودرکارهای دیگران دخالت نکند. در مدینه فاضله او فرزانگی از آن فرمانروایان ، دلیری از آن پاسداران و خویشتن داری و انضباط از آن توده مردم است. بنظر وی قوای موجود در انسان عبارتست از : قوه تعقل (نطق)، قوه شهوت و قوه غضب که عدل صفتی است که از تعادل این سه قوه در انسان پدید می آید.
بنظر وی فرمانروا دو ظیفه مهم دارد: حفظ نظم وسامان اجتماعی و فراهم کردن موجبات کمال سرشت افراد. پس فرمان راندن همان تربیت کردن است و عبارتست از پروراندن فضایلی که طبیعت در آدمی به ودیعه نهاده است. بنظر وی سعادت انسان در زندگی جمعی است و طبیعت مصلحت فرد و جامعه را هماهنگ کرده است بنحوی که تسلیم به مقتضیات زندگی اجتماعی مانع از احراز سعادت فردی نیست.
افلاطون عدالت را درنظم طبیعی امور میداند . بنظروی عدالت آن است که کسی آنچه که حق اوست بدست بیاورد و کاری را در پیش بگیرد که استعداد و شایستگی آنرا داشته باشد. این بدان معناست که هرکسی درست معادل آنچه تولید میکند بدست بیاورد و کاری را که در آن بیشترین استعداد رادارد انجام دهد . شخص عادل کسی است که در مقام و جایگاه خود باشد و هرچه میتواند در جایگاه بهتر کار کند و معادل آنچه که میگیرد پس بدهد.
جامعه عادل جامعه ای است که مردم آن عادل باشند. چنین جامعه ای در نهایت هماهنگی و فعالیت است زیرا هر یک از مواد و عناصر تشکیل دهنده آن در جایگاه خود است و عمل خاص خود را انجام می دهد. اگر در یک اجتماع، مردم در محل و مقام طبیعی خود نباشند بطور مثال تاجر بر سیاستمدار حاکم شود و سرباز مقام حکومت را غصب نماید، نظم اجزا از میان خواهد رفت، ارتباطات اجتماعی گیسخته خواهد شد و نظم اجتماعی از هم پاشیده میشود.
در فرد نیز عدالت به معنای هماهنگی طبیعی قوای اوست . به این معنی که هر یک از قوای شخص در جای خود قرار گیرد و هر کدام در رفتار و کردار انسان تشریک مساعی کنند. هر فرد مجموعه ای از عناصر، امیال و عواطف و اندیشه هاست. اگر این موارد با هم توافق داشته باشند و همکاری کنند فرد زنده میماند و به سعادت میرسد ولی اگر یکی از این موارد از حد خود تجاوز کند تزلزل و از هم پاشیدگی شخصیت آغاز خواهد شد و شکست همچون شب ظلمانی فرا خواهد رسید. عدالت همچون نظام عالم عبارتست از ترتیب و زیبایی که میان اجزای روح برقرار است و برای روح به همان اندازه ضرورت دارد که صحت برای بدن. هر بدی و زشتی عبارتست از عدم انتظام و فقدان هماهنگی میان انسان و طبیعت یا میان انسان و انسان دیگر و یا میان انسان با نفس خود.